تبليغاتX
حالا هر چی
علت و معلول دوشنبه سی ام آذر 1388 17:48
: اگه یه روز بفهمی بهت خیانت کردم چیکار میکنی؟

:خب عزیزم ٬خیانت کردن تو به من یه معلولیه که یه علتی داره و من کو.ن اون علت مادر جند.ه رو پاره میکنم.

 

نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |

سلطان جهانم به چنین روز غلام است. شنبه بیست و هشتم آذر 1388 18:47
گل در بر و می در کف و معشوق ٬ به کان است.

پ.ن: این روزها از فرط تنهایی ٬ بسیار وبلاگ می خونم. در نتیجه این چیز چرخهای وبلاگی و ظرفیت محدود مغز کوچکم٬ گاهی به پست هایم شک میکنم. به اینکه مال خودمن یا جایی خوندمشون و چپیدن تو ضمیر نا خوداگاهم.به هر حال چنانچه این پست صاحب دارد پیشاپیش از ندادن لینک عذر خواهی میکنم. البته به احتمال قریب به یقین(که اینجانب بالکل وجود هر نوع یقین در هر چیزی را از بیخ و بن رد می کنم) پست ماله خودمه.

نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |

انتقام زیر پوستی. جمعه بیست و هفتم آذر 1388 11:31
:اگه با تمام احساس و عشقت بری تو تختخواب و حس کنی وقت هم آغوشی حواسش یه جای دیگه است . بعدش هم زود پاشه بگه می رسونمت خونه ٬چیکار می کنی؟

:میرم دستشویی و خودمو با حوله صورتش خشک می کنم.

نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |

این روزها همه جا صحبت از نوستالوژی است! پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 7:48
آنها که جمع می شدند٬ خم می شدند و گم می شدند.

پ.ن:تقدیم به مادر جمشید و خمشید و گمشید.

نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |

چقدر سخت است این عدالت! سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 21:49
دختری نازیبا و کم خرد که همسر مردیست معتاد و بدبین ٬اگر بچه اش نشود. لطف خداست یا کم لطفی اش؟

نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |

سرانجامها دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 21:41
اگر عاشق کشی رسم و مرام خوب رویان است ٬بکش ما را .

بکش ما را که دائم عید قربان است.

بکش مادر .... تا یه لگد نزدم تو طحالت که جاش بمونه.

 

نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |

سرانجام یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 19:37
عاشقشی. اون٬ فقط برای تو آفریده شده. برای اینکه یک روز بره و کونت بزاره.

نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |

اول آشناییمون حرفا چه عاشقونه بود شنبه بیست و یکم آذر 1388 21:34
مکالمه تلفنی: خب . از خودت بگو . چی پوشیدی؟

نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |

عنوانم نمی آید. پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 15:28
مرد می نشیند روی دسته صندلی ٬کنار پنجره.در پاکت سیگار را باز می کند. می بندد.
:عزیزم٬هنوز هم فکر می کنی مرد همسایه جذاب است؟
زن می ایستد.چند قدمی از مرد فاصله دارد.چیزی در قلبش فرو می ریزد.انگار٬احساس پشیمانی توام با اندوه می ریزد درون رگهایش.
:عزیزم٬فراموشش کن.زیادی مست بودم. من ٬ منظوری نداشتم.
مردسیگاری از پاکت بیرون می آورد. در جیبهایش جستجو می کند.نگران است. نگران جوابی که قرار است بشنود. نگران سوالی که قرار است بپرسد.
:هنوز هم دوستم داری؟ مثل روزهای اول ازدواجمان؟
زن بیتاب است .حاضر است جانش را بدهد تا به مرد ثابت کند دوستش دارد . حتی بیشتر از روزهای اول
:حاضرم بمیرم تا ثابت کنم دوستت دارم. خیلی بیشتر از روزهای اول.
مرد سیگارش را روشن می کند.جواب همانی بود که می خواست بشنود.آرام است. می خندد
:برای اثبات فقط یک راه است عزیزم.
زن با انگشت شصت بند لباس زیر را تا روی بازویش پایین می آورد. به مرد نزدیک می شود.برق امید در چشمانش می درخشد. فاصله اش تا مرد یک قدم است.
:هر کار بخواهی می کنم. هر کاری عشق من.
مرد به چشمهای زن خیره می شود. چشمها درشتند و نگران. مرد اما خونسرد است.
:با مرد همسایه بخواب. شیدایش کن. عاشق. مثل من. درست مثل من.
دست ظریف زن روی بند لباس شل می شود. سردرگم است.التماس در چهره اش پیداست.
:خواهش می کنم. بیا تمامش کنیم.عاشقت هستم. می دانی. چرا اینکار را می کنی؟ چرا؟
مرد سیگار نیمه کشیده را خاموش می کند.می ایستد.با نگاهش چیزی را دنبال می کند خارج از قاب پنجره.چشمهایش را تنگ می کند. لبخندی سرخوش ٬بی اختیار روی لبهایش می نشیند.
: عاشقم.می خواهم ٬معشوقم برای من باشد. فقط برای من.
سرش را از پنجره به سمت زن می چرخاند
:زن همسایه به نظر تو هم همینقدر جذاب است؟

پ.ن:تقدیم می شود به کسی که خودش خبر ندارد. من هم بهش نمیگم تا خبر دار نشود اصلا.

نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |

سمیرای شماطه دار چهارشنبه هجدهم آذر 1388 22:43
بعد از هفت سال عشق و عاشقی ٬وقت خداحافظی ٬ یه ساعت شماطه دار بهش داد و گفت : بیا. جای من این تو زندگیت باشه .

و انگار به بیشتر از این هم احتیاج نداشت.

حالا شما بگین نشاش.

نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |

از آرشیو یا قرقره کردن گه های خورده سه شنبه هفدهم آذر 1388 17:14
جواب بدی را باید با خوبی داد یا به خوبی؟

نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |

دعا دوشنبه شانزدهم آذر 1388 8:3
:انشاالله شب و نصفه شب دست به هر چی می زنی طلا بشه.

:خدا نکنه

نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |

جرج کلونی شنبه چهاردهم آذر 1388 19:34
خوبه یکی از اینا تو خونه آدم  ول باشه.
نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |

فرهنگ سازی جمعه سیزدهم آذر 1388 18:50
در جهت کمک به ترویج فرهنگ همخانگی٬خانه را اجاره دادم به زوجی که ازدواج نکرده اند و حتی بعد از محرم و صفر هم قرار نیست ازدواج کنند .
اعتقادم به اینکه /از هر دست بدهی از همان دست می گیری / خوب راسخ است اما
اکنون منم و ماتحتی که از جانب همسایگان در معرض تهدید بزرگی قرار دارد.
نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |

این پست به هیچ عنوان شرح حال نیست سه شنبه دهم آذر 1388 19:50
اجاره خانه عقب افتاده. قسط ها روی هم تلنبار شدند.تلفن ٬ همین روزها قطع میشود.
وقتش رسیده.
مثل اینکه دیگر ٬ چاره ای جز عاشق شدن نیست.

نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |

زوایای روابط 2 یکشنبه هشتم آذر 1388 17:3
:دیشب بهم گفت دوستم داره.

:دروغ میگه عزیزم . می خواد بکندت.

نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |

زوایای روابط شنبه هفتم آذر 1388 10:35
اگه طرف خوبه ٬ ارزشش رو داره ٬باهاش بمون ٬ عشق و حال نکن.

 اگه خوب نیست ٬ارزش نداره٬ باهاش بمون و عشق و حال کن.

نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |

دلتنگی های یک حالا هر چی جمعه ششم آذر 1388 21:45
رابطه ها٬ زاویه زیاد دارند.برای من که کنکاش نمی کنم هر کس همان است که می گوید مگر اینکه خلافش ثابت شود.
بعد یک نفر می آید٬ یک جمله می گوید راجع به فلان رابطه من ٬ خیلی بی منظور ٬خیلی کوتاه٬ خیلی گذرا٬ و می ریند به همه احساس های خوب من. درگیر می شوم با آنچه دیده ام و آنچه شنیده ام.گم می شوم لا به لای این همه زاویه.
هی یک شاید می آید جلوی چشمم. هی یک شاید می نشیند اول خاطراتم.تلخ می شوند هی شیرینهایش.
زاویه های دیگر زشت اند چقدر.
اگر از پرسیدن بیزار نبودم٬ خیلی چیزها را روشن می کردم. اول از همه تکلیفم را با خودم.خلاف ها را ثابت می کردم به خودم.می شدم یا رومی روم یا زنگی زنگ.که بد جور بیزارم از این شاید ها.

پ.ن: مگه حال ملپی خوب شده که حال سارا اینجا خوب باشه؟

نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |

تذکر دوستانه پنجشنبه پنجم آذر 1388 17:37
:خانوم ما مشکلی نداریما٬ ولی ممه تون بیرونه.
نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |

تجارب چهارشنبه چهارم آذر 1388 19:32
خشت اول گر نهم اینبار کج٬ تا ثریا می رود در کو.ن من. این ثریا می رود در کو.ن من اصلا.

نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |

کانون گرم خانواده یکشنبه یکم آذر 1388 19:9
به شدت محو تماشای کلیپ pitbull نیم خیز نشسته ام لبه کاناپه.
بابا در حال ریختن چای از آشپزخانه داد میزنه: امروز این بازیگره رو دیدم.جعفری جوزانی.
جواب نمیدم.
بابا اما پیگیر تر از این حرفهاست: میدونستی همه فامیلاشون هم تو کار فیلم و سریالن؟
بدون سر برگردوندن داد میزنم:نه
بابا: این قندون رو ندیدی؟ پیداش کردم. داداشش هم بود با دخترش. همه مردم جمع شده بودن باش عکس بندازن. انگار طرف بهروز وثوقه.
همینطور زل زده به تلویزیون میگم: شاید باشه(هر چند حرف چرتی بود ولی به زبونم اومد دیگه)
بابا: دخترش رو که میشناسی. با مهران مدیری تو یه سریال بازی کرده. مثل نقش هاش لوس نیست.(بیچاره کلی هم با اشتیاق داره تعریف میکنه)محل نمیزارم.
حالا بابا اومده نشسته کنارم.چای ریخته برام.
بابا:سارا.بابا گوش میدی؟
نزدیک تر از اونیه که بشه بپیچونمش.چشم برداشتن از تلویزیون هم سخته. عصبانی میگم: بابا میزاری چها تا ممه ببینم حال کنم یا نه؟

پ.ن: سحر لب گزید.سپیده از خنده ریسه رفت. حالا بابا خیلی خوشحاله که من پسر نشدم. به این میگن دونستن قدر عافیت.

نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |

حالا هستم یا نیستم؟ چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 20:26
:تا حالا کسی بهت گفته خیلی سکسی هستی؟

:آره

:واقعا؟

نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |

مسئولیت سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 20:37
راهی که تا نصفه رفتی٬مثل بچه ای که پس انداختی٬آش کشک خالته.بخوری پاته.نخوری پاته.تخم جن هم که باشه٬ باید بزرگش کنی.

موندم این جن وامونده کجای من خالی کرده که این نصفه های رفته٬اینطوری بیخ ریشمن.

نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |

؟ یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 18:51
کسی سیزن پنج لاست رو داره؟ همونی که ژولیت میوفته تو چاه کونش پاره میشه خوارش گا.ییده میشه.

نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |

خودشناسی جمعه بیست و دوم آبان 1388 16:19
:از این آنفولانزا خرکی ها گرفته بودم.

:درستش خوکیه. ولی به هر حال هر کی خودش رو بهتر میشناسه.

نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |

معرفی پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 17:7
در آخر اتاق مدیر حمالیه. البته بین خودمون بهش می گیم لاجستیک.

نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |

آشپزی 2 سه شنبه نوزدهم آبان 1388 23:24
 

برای طبخ چاینیز٬ کافیه به هر نوع غذا٬ که به هیچ ملیت خاصی وابسته نیست و از قضا خیلی هم تخمیه٬ کمی پیاز داغ و فلفل دلمه ای ( اونم دراز دراز ) اضافه کنید.

نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |

همتون بزارین برین دوشنبه هجدهم آبان 1388 21:34
:من که جیک و جیک میکنم واست٬ تخم کوچیک میکنم واست ٬ بزارم برم؟

:آره

:مطمئنی؟

:گمشو دیگه پدرسگ .

 

پ.ن: خیلی وقته یه چیزی کمه. نمی دونم چیه. ولی هر چی هست خیلی کمه.

نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |

دوشنبه هجدهم آبان 1388 7:41
خواب .
انتشار من در ساعت سکوت چراغ.
پای این نطفه  نفت می ریزم.
لایی لایی .بمیر . که اینجا امن نیست.

نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |

یه دفتر با کلی دیوایدر.یه روان نویس. جمعه پانزدهم آبان 1388 16:39
قوه تخیل بیش فعال ٬مادر قوه ادراک را .....(معلومه چیکار میکنه دیگه)

نتیجه اش هم می شود پیش داوری ٬که منو ....(همون عمل بالا)


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |