:خب عزیزم ٬خیانت کردن تو به من یه معلولیه که یه علتی داره و من کو.ن اون علت مادر جند.ه رو پاره میکنم.
پ.ن: این روزها از فرط تنهایی ٬ بسیار وبلاگ می خونم. در نتیجه این چیز چرخهای وبلاگی و ظرفیت محدود مغز کوچکم٬ گاهی به پست هایم شک میکنم. به اینکه مال خودمن یا جایی خوندمشون و چپیدن تو ضمیر نا خوداگاهم.به هر حال چنانچه این پست صاحب دارد پیشاپیش از ندادن لینک عذر خواهی میکنم. البته به احتمال قریب به یقین(که اینجانب بالکل وجود هر نوع یقین در هر چیزی را از بیخ و بن رد می کنم) پست ماله خودمه.
:میرم دستشویی و خودمو با حوله صورتش خشک می کنم.
پ.ن:تقدیم به مادر جمشید و خمشید و گمشید.
بکش ما را که دائم عید قربان است.
بکش مادر .... تا یه لگد نزدم تو طحالت که جاش بمونه.
:عزیزم٬هنوز هم فکر می کنی مرد همسایه جذاب است؟
زن می ایستد.چند قدمی از مرد فاصله دارد.چیزی در قلبش فرو می ریزد.انگار٬احساس پشیمانی توام با اندوه می ریزد درون رگهایش.
:عزیزم٬فراموشش کن.زیادی مست بودم. من ٬ منظوری نداشتم.
مردسیگاری از پاکت بیرون می آورد. در جیبهایش جستجو می کند.نگران است. نگران جوابی که قرار است بشنود. نگران سوالی که قرار است بپرسد.
:هنوز هم دوستم داری؟ مثل روزهای اول ازدواجمان؟
زن بیتاب است .حاضر است جانش را بدهد تا به مرد ثابت کند دوستش دارد . حتی بیشتر از روزهای اول
:حاضرم بمیرم تا ثابت کنم دوستت دارم. خیلی بیشتر از روزهای اول.
مرد سیگارش را روشن می کند.جواب همانی بود که می خواست بشنود.آرام است. می خندد
:برای اثبات فقط یک راه است عزیزم.
زن با انگشت شصت بند لباس زیر را تا روی بازویش پایین می آورد. به مرد نزدیک می شود.برق امید در چشمانش می درخشد. فاصله اش تا مرد یک قدم است.
:هر کار بخواهی می کنم. هر کاری عشق من.
مرد به چشمهای زن خیره می شود. چشمها درشتند و نگران. مرد اما خونسرد است.
:با مرد همسایه بخواب. شیدایش کن. عاشق. مثل من. درست مثل من.
دست ظریف زن روی بند لباس شل می شود. سردرگم است.التماس در چهره اش پیداست.
:خواهش می کنم. بیا تمامش کنیم.عاشقت هستم. می دانی. چرا اینکار را می کنی؟ چرا؟
مرد سیگار نیمه کشیده را خاموش می کند.می ایستد.با نگاهش چیزی را دنبال می کند خارج از قاب پنجره.چشمهایش را تنگ می کند. لبخندی سرخوش ٬بی اختیار روی لبهایش می نشیند.
: عاشقم.می خواهم ٬معشوقم برای من باشد. فقط برای من.
سرش را از پنجره به سمت زن می چرخاند
:زن همسایه به نظر تو هم همینقدر جذاب است؟
پ.ن:تقدیم می شود به کسی که خودش خبر ندارد. من هم بهش نمیگم تا خبر دار نشود اصلا.
و انگار به بیشتر از این هم احتیاج نداشت.
حالا شما بگین نشاش.
:خدا نکنه
اعتقادم به اینکه /از هر دست بدهی از همان دست می گیری / خوب راسخ است اما
اکنون منم و ماتحتی که از جانب همسایگان در معرض تهدید بزرگی قرار دارد.
وقتش رسیده.
مثل اینکه دیگر ٬ چاره ای جز عاشق شدن نیست.
:دروغ میگه عزیزم . می خواد بکندت.
اگه خوب نیست ٬ارزش نداره٬ باهاش بمون و عشق و حال کن.
بعد یک نفر می آید٬ یک جمله می گوید راجع به فلان رابطه من ٬ خیلی بی منظور ٬خیلی کوتاه٬ خیلی گذرا٬ و می ریند به همه احساس های خوب من. درگیر می شوم با آنچه دیده ام و آنچه شنیده ام.گم می شوم لا به لای این همه زاویه.
هی یک شاید می آید جلوی چشمم. هی یک شاید می نشیند اول خاطراتم.تلخ می شوند هی شیرینهایش.
زاویه های دیگر زشت اند چقدر.
اگر از پرسیدن بیزار نبودم٬ خیلی چیزها را روشن می کردم. اول از همه تکلیفم را با خودم.خلاف ها را ثابت می کردم به خودم.می شدم یا رومی روم یا زنگی زنگ.که بد جور بیزارم از این شاید ها.
پ.ن: مگه حال ملپی خوب شده که حال سارا اینجا خوب باشه؟
بابا در حال ریختن چای از آشپزخانه داد میزنه: امروز این بازیگره رو دیدم.جعفری جوزانی.
جواب نمیدم.
بابا اما پیگیر تر از این حرفهاست: میدونستی همه فامیلاشون هم تو کار فیلم و سریالن؟
بدون سر برگردوندن داد میزنم:نه
بابا: این قندون رو ندیدی؟ پیداش کردم. داداشش هم بود با دخترش. همه مردم جمع شده بودن باش عکس بندازن. انگار طرف بهروز وثوقه.
همینطور زل زده به تلویزیون میگم: شاید باشه(هر چند حرف چرتی بود ولی به زبونم اومد دیگه)
بابا: دخترش رو که میشناسی. با مهران مدیری تو یه سریال بازی کرده. مثل نقش هاش لوس نیست.(بیچاره کلی هم با اشتیاق داره تعریف میکنه)محل نمیزارم.
حالا بابا اومده نشسته کنارم.چای ریخته برام.
بابا:سارا.بابا گوش میدی؟
نزدیک تر از اونیه که بشه بپیچونمش.چشم برداشتن از تلویزیون هم سخته. عصبانی میگم: بابا میزاری چها تا ممه ببینم حال کنم یا نه؟
پ.ن: سحر لب گزید.سپیده از خنده ریسه رفت. حالا بابا خیلی خوشحاله که من پسر نشدم. به این میگن دونستن قدر عافیت.
موندم این جن وامونده کجای من خالی کرده که این نصفه های رفته٬اینطوری بیخ ریشمن.
:درستش خوکیه. ولی به هر حال هر کی خودش رو بهتر میشناسه.
برای طبخ چاینیز٬ کافیه به هر نوع غذا٬ که به هیچ ملیت خاصی وابسته نیست و از قضا خیلی هم تخمیه٬ کمی پیاز داغ و فلفل دلمه ای ( اونم دراز دراز ) اضافه کنید.
:آره
:مطمئنی؟
:گمشو دیگه پدرسگ .
پ.ن: خیلی وقته یه چیزی کمه. نمی دونم چیه. ولی هر چی هست خیلی کمه.
انتشار من در ساعت سکوت چراغ.
پای این نطفه نفت می ریزم.
لایی لایی .بمیر . که اینجا امن نیست.
نتیجه اش هم می شود پیش داوری ٬که منو ....(همون عمل بالا)
ادامه مطلب
